برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی
بوی خوب خاک و بارون ... پرده از لای در میخواد فرار کنه ... بره بیرون ... بارون بخوره ! منم دلم فرار میخواد ! کاش میشد یه شب همین در بالکن اتاقمو باز کنم ، یه شب که مثل الان بارون بریزه از تو آسمون رو زمین ، درو باز کنم و پا به فرار بذارم !
برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی
هیچ چیز عمیق نیست ...
هیچ کدام ما مهم نیستیم دیگر !
تنها سکوت سطحی خاک گرفته ی حجم این کتابهاست که زنده است .
زمان دروغ میگوید !
تاریخ زنده نیست !
مکان توهمیست که ما در آن س ک س میکنیم ...
چیزت را به من نگو ...
چیزت را به من نگو !
چیزت را به من نده !
چیزت را به من نده ...
آرام گریه کن !
آرام نعره بزن !
آرام نعره بزن !
آرام گریه کن .......
برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی
+ جون به جونم کنن بابایی ام ! خوشحال شد اومد خونه ... من خوشحال تر شدم که اومد خونه !

برچسب:
نویسنده: امیر سلیمانی